آذر گذشت و به آذر رسید.
امروز "آذر" به پایان می رسد و آذر که خیلی وقت ها فکر کرده که دیگر تمام شده، شاید که شروع شود.
آنروزها که دور بودند و "کودکی و نوجوانی" نام داشتند، چرا سرشار از ولع نوشتن بودند و حال... چرا ؟ آن شور ملتهبانه، حاصل از فوران آدرنالین بوده؟ چه خوش بودم که خود را دلخوش بدارم با عنوان زیبای "نویسنده" .
مرا چه شد؟
پ.ن:
آیت الله منتظری هم درگذشت. خدایش بیامرزد.
عطر بهار ، بوی فروردین
اینجا -در عسلویه- بهار است. انگار هوای فروردین و اردیبهشت تهران. یک ماه است که بوی بهار می آید و حالا خودش از راه می رسد.
بوی بهار را حتی اگر با بوی گاز و آلاینده ی های موجود، آمیخته باشد، باز هم می شود شناختش. بوی بهار، آخر با پوست و حس و یادها آمیخته است و فقط با مشام دریافت نمی شود.
اعتراف می کنم که با همه ی ارادتی که به پاییز و ماه هایش دارم، فروردین و اردیبهشت زیباترین ماههای سال هستند.
و من در بهار عسلویه برای همیشه به 1200 کیلومتر آن طرفتر- به شهرم- بر می گردم. برای گذراندن این بهار و بهارانی دیگر.
کاش همیشه بهار بود.
یک مشاوره از یک مشاور !
اگرچه سالها است که زنان مانند مردان بطور رسمی و قانونی در جهان حق دسترسی مساوی[عجـــــــــــب!؟] به آموزش عالی و سایر موقعیتهای علمی را دارا میباشند، لیکن تاثیرگذاری زنان در تولید علم و محوریت آنان در نظریه پردازی دانش بسیار ناچیز است.[جداً؟!]
مشاور رئیس جمهور و رئیس مرکز امور زنان و خانواده (دکتر طبیب زاده)
_____________________________________________________
رئیس مرکز زنانش که (...) مثل این است، تو بگو بقیه اعضایش چه موجوداتی هستند و درباره ی زنان چه فکر می کنند و چه طور تصمیم می گیرند؟
باید گفت: سرکار خانم! حتمن آن جوامع غربی هم نوابغی مثل شما کم دارند تا کمکشان کند و همه چیز سر جای خودش قرار بگیرد؟ زن در خانه و در چاقچور و مرد بیرون از خانه و حامل مصایب زندگی!؟
معرفی دو کتاب
در هفته ی گذشته دو کتاب خواندم که هر یک به نوعی خوشایند بود. اولی که یک روزه تمام شد در واقع اثری جنایی از سیدنی شلدون ( Sydney Sheldon) بود به نام "از رویاهایت برایم بگو" (Tell me your dreams) . به خاطر نثر سبُک و ادبیات غیر تخصصی آن، پس از مدتها از تندخوانی یک اثر محظوظ شدم؛ ضمن اینکه خود داستان هم با مضمون جنایی و هیجانی اش حسابی سرگرم کننده بود.
در واقع این اولین کتاب از سیدنی شلدون بود که می خواندم. پیش تر ها خانم نسرین.ل چندین بار کتابهای او را توصیه نموده بود که به خاطر آگاهی از موضوع کتابها، آنها را در خور اتلاف وقت نمی دانستم. حالا که اتفاقی یکی را خواندم، می بینم گاهی هم گریز زدن از سنگینی بعضی عوالم، به سبکی حل یک معمای جنایی بد نیست و می تواند استراحتی دلپذیر برای مغز باشد.
"نور بر برف"(Light On snow) اثر آنیتا شرِو (Anita Shrev) (که الهی درد و بلایش بخوره توی سر فرهاد جعفری نویسنده ی کتاب کافه پیانو که مثلن او هم خواسته بود مقطع کوتاهی از زندگی یک پدر و دختر را به رشته تحریر در آورد اما سرتاسر کتاب کافه پیانو، مثل تلویزیون آقای ضرغامی و لاریجانی، پر از توهین به زن و زنانگی بود.)
لذت بسیار زیادی از خواندن این کتاب بردم. شاید هم آدم باید در وضعیت خاصی باشد که بعضی کتابها به دلش خیلی بنشینند. مثال همین که شاید اگر من در تهران بودم و کتابهای زیادی برای انتخاب در دسترسم بود هرگز سراغ آثار سیدنی شلدون نمی رفتم و آنوقت دنیای ویژه ی آن را هم کشف نمی کردم. یا شاید اگر وقت دیگری بود خواندن زندگی یک پدر و دختر اینقدر تاثیر گذار نبود...
هر چه هست، من هر دوی کتابها را به دوست داران کتاب توصیه می کنم. به خصوص "زیر نور برف" را. ضمن اینکه مترجمان هر دو کتاب انصافن نثر روان و یکدستی ارائه داده بودند که بر ارزش کار می افزاید. مترجم نور بر برف خانم ژاله نوینی و آن یکی میترا معتضد (درد و بلای این دو تا هم بخورد به سنگ قبر آقای مترجم مرحوم ذ.م !)
باران: اشک شادی آسمان
اولن عسلویه چند روزی است هوای ابری دارد. و امروز صبح کمی تا قسمتی باران باریده و شاید باز هم ببارد.
خوش به حال من ! که در بدترین حال هم که باشم ، وقتی هوا ابری است یا باران می آید، ناگهان انرژی بسیار بالایی می گیرم. (و برعکس آن از خورشید و نورش و گرمایش گریزانم)
دومن: از قدیم یادم است در همه جا در وصف هوای ابری نوشته و گفته می شد: "هوای دلگیر"، "هوای گرفته" و به تبع آن بی انصافانه، باران عزیز هم به "گریستن" آسمان و اشکهای اندوه آسمان و ... تشبیه شده است.
چرا؟
باران که منبع و منشا برکت است. باران که برای من و شمای ایرانی نعمتی است که اگر از آن محروم شویم-حتی برای یک سال؟!- به سرعت دوستان آن را چماقی کرده و بر فرق مان می کوبند که "هی علی الامساک !" (یعنی بشتابید به سوی صرفه جویی) والا آب بی آب و به همچنین برق. تابستان امسال (سال 87) با این چماق، هزاران ساعت از آب و برق میلیون ها ساکن ابر شهر تهران را دزدیدند !
حالا هی وقت باران ناشکری کنید! یا بدتر از آن به این لطف طبیعت بگویید: دلگیرانه، غمگنانه و ... هزار تهمت دیگر. نفرست آقا انرژی منفی نفرست برای این نازنین.
و آخر اینکه: شاید باران را بشود به نوعی اشک آسمان نامید، اما به یقین این اشک، اشک شادی ست!
کتاب و موسیقی
کتاب ها:
1- عایشه بعد از پیغمبر، اثر کورت فیشلر ، مترجم ذبیح اله منصوری
2- جیبی پر از بادام و ماه؛ نوشته ی ژیلا تقی زاده
***
♣ هر دو کتاب که همزمان و به فراخور حالم، مشغول خواندن آنها هستم، به نوعی غیرقابل تحمل اند! مرحوم ذبیح اله منصوری که مثل همه ی ترجمه هایش شاهکار کرده. در بین خطوط کتاب عایشه بعد از پیغمبر گاهی آنچنان طرفداری از ایران و شیعه و تلطیف ماجراها به نفع گروهی خاص شعله می کشد که شک می کنی این جناب کورت فیشلر یک شیعۀ متعصب دوازده امامی است؟! ضمن اینکه در فصل های مثلن مربوط به ناپدید شدن عایشه با صفوان در بیابان چنان از ماله و ماست بهره برده که لامصب* آدم شک می کند نویسنده یا خدا یا پیغمبر یا مترجم کدامشان اهل زیرآبی رفتن بوده اند؟ احتمالن عایشه که نبوده چون گویی شجاع تر از این حرفها بوده است...!
علت اینکه از خواندن آن دست بر نمی دارم این است که اطلاعاتی هر چند اندک درباره ی عایشه و حوادث آن دوره -اگر از زیر دست تخیلات جناب منصوری در رفته باشد- کسب کنم!
* همان لامذهب خودمان
این هم لینک دانلود این کتاب
♣♣ جیبی پر از بادام و ماه اصرار دارد که نوستالژیک باحالی است و می خواهد با برشمردن کلمات و اصطلاحات رایج دوره ی قدیم تهران خود را کتابی متعلق به دوران قدیم -چیزی مثل فضاهای کتابهای اسماعیل فصیح- و البته قدیمی تر جا بزند اما خام است و دم خروسش که همان ناشیگری نویسنده در فضا سازی های قابل لمس می باشد، بیرون زده. با همه ی اینها خواندن کتابی که آدم را به حال و هوای قدیم ببرد، قابل چشم پوشی نیست.
____________________________________________________
آهنگهای نوستالژیک : 1- آهنگی از اِوانسنس evanecence (به نام: my immortal) 2- سکرت گاردن secret garden ♣ my immortal آهنگی بی نهایت زیباست. به نوعی درد دل با کسی است که دیگر وجود ندارد. ♣♣ secret garden هم که آرامش تمام است. همان آهنگی که در پروازهای ماهان روی آن مناجات گذاشته اند.
بالاترین، اکسیژن
بالاترین عزیزم ، ای که بی تو وب گردی اصلن معنا ندارد، برگرد! ای آخرین امید مظلومان و ای باعث تن لرزه ی ظالمان ! زود برگرد.
دوستت دارم.
کاربر عاشقت: آزادی
نتیجه گیری منطقی
جسارتن:
آنها که از گیر دادن به پاداش ها خوششان نیامد، یا خودشان مدیرند یا پاداش گیر !

